X
تبلیغات
زمزمه هاي من و كوچه هاي تنهايي

بنام خدا (سلام)

در پست قبلي از ناله ها ودرد دلهاي يك سجاده سفيد در غم فراق ياري پاك وزيبا نوشتم ،امروز جواب ان يار سفر كرده را از باغ بهشت ان هم در زير سايه لطف و مهرباني خدا و در زير ان درخت زيباي سيب كه به نا له هاي سجاده داده است مي نويسم ،اين ها خواب وخيال نيست حقيقتي است كه چشم دل مي بيند نه چشم گل ،حالا نه اينكه اين بنده حقير چشم دل داشته باشد نه حسي بود و ما هم نوشتيم ...حالا چه در نظر ايدخدا مي داند

از باغ زيباي بهشت خدا به سجاده كوچك وسفيد (سلام)

تو سجاده كوچك نمازمي

                  تو سرچشمه همه نازمي

                                   تو دشت بزرگ نيازمي

                                            تو كوه بلند ايمانمي

من با تو در ان اتاق كوچك و دنج چه نازها كه نكردم،چه نياز ها كه نگفتم،واين دل و دشت سبز و گسترده تو بود كه تمام نيازم را مي شنيد و تمام نازم را مي خريد،و تو نمي داني چه غروبهاي دلگير پنچ شنبه را در زير ان بارشهاي نرم نرم باران ،تنها به اين اميد طي مي كردم كه تو را اغوشي دوباره از مهر و ناز گيرم

وتو نمي داني

             و تو نمي داني

كه من سفيدي را از ان نور پاك مهرت به  ارث بردم ونجابت را از ان گلهاي سفيد ياس درونت كه در عين سادگي همه انچه كه داشتند از عشق ،به فضاي پاك و كوچك اتاقم هديه مي كردند.

و سادگي را از ان دانه هاي كوچك تسبيح ات كه با هر يك از انها نام حضرت دوست را زمزمه مي كردم.

وحالا من اكنون با سرمايه (نجابت وسادگي وسفيدي)چه سر بلندم اينجا،وچه شورها كه نمي كنم وچم حالها كه نمي كنم وچه نازها كه در برابر ان الهه ناز سر نمي كنم .

راستي ،همه انچه را كه دارم اينجا مديون

                                   ان اتاق كوچك و دنج

                                    ان سجاده كوچك وسفيد نماز

                                      ان تابلوي زيباي(هوالحق)

                                       و همه و همه را ازان خلوتهاي ناب خود دارم .تمام

باز نا گهان دلم هواي صداي موءذن مدينه كرد .الله اكبر چه صدايي و چه نوايي داشت ،راستي كه از همه ان خوبيها فقط همين حس هاي گاه به گاه مانده .اگر مايل هستيد صداي همچون ان صدا را هر روز بشنويد هر روز صبح به غير از روزهاي جمعه راديو جوان سر ساعت هفت صبح ،نمي دانيد اين صدا و اين ايه چه نيروي مفيدي به شما مي دهد دوست دارم يك بار ازمايش كنيد.

خدايا ما را ببخش كه قول مي دهيم و عمل نمي كنيم

خدايا ما را ببخش كه زود همه مهربا نيهايتان را فراموش مي كنيم

خدايا ما را ببخش كه قدر نعمت نمي دانيم

دوباره باز اداي ملا ها را دراوردم ،ماراباملاوزاهد ظاهر پرست چه كار ،نه  نه انها به تقليد مي گويند و من به تحقيق فهميدم به (خدايي كه در همين نزديكي است)

به اميد سعادت و سلامت براي همه

خداحافظ

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |

بنام خدا (سلام)

دختري پاك وزيبا را مي شناختم ،مهندسي مي خواند ودر ترم اخر ودر اوج جواني دست تقدير در حادثه اي او را با خود برد.اين رفتن واين گونه رفتن مرا با خود بسيار درگير كرد

تا انكه روزي بر حسب وظيفه واشنايي به منزلشان و به اتاق كو چك و دنجش رفتم ،در انجا سجاده اي كوچك و سفيد و تابلويي زيبا كه او در ان 110بار كلمه زيباي (هو الحق)را نوشت توجه من را به خود جلب كرد وعاملي شد تا اين نوشته را از زبان ان سجاده كوچك در غم فراق يارش بنويسم .دوست دارم با دل بخوانيد

(ناله هاي يك سجاده)

من يك سجاده كوچك وسفيد نمازم ،در گوشه يك اتاق كوچك ودنج ،كه مدتي ست هيچ ياري اشنا مرا به نوازش و اشك مهمان نكرده ويك بغل عطر گل ياس درونم را به فضاي كوچك اتاق نبخشيده.

در گذشته اي نه چندان دور من نيز ياري و نوايي داشتم كه هميشه بايك بغل ترانه وشبنم مرا باز مي كرد و با من راز ونياز مي كرد.

ولي اكنون مدتي است كه نه از من يادي و نه از او نشاني است ،و من مثل هميشه و هنوز هر صبح وظهرو شام منتظر ،ان صداي پاي اشنا وان دستان كوچك وپاك هستم تا بيايند و ،من او با هم همچون گذشته با يك بغل عطر گل ياس واشك هاي پاك و با دنيايي از ترانه و شبنم به درگاه او پناه بريم ،وچه اشكها كه در اين ديدارهاي دوباره ريخته نمي شد ،و چه دلها كه در اين ديدارها پاك نمي شد.

حالا ديگر من وان تابلوي كوچك روي ديوار (هوالحق)مي دانيم ،كه ديگر ان دستان كوچك وپاك از ما سراغي نمي گيرندو ديگر اين غبار غم بر روي ما نشسته با دستان او پاك نمي شوند.

و حالا ما مانديم تنها ،تنهاي تنها در اين غروبهاي دلگير پنچ شنبه ،با ياد و نام او كه هميشه براي ما تازه است(هوالحق)

اري اين ناله و درد دل سجاده بود به اميد خدا و اگر خدا عمري داد جواب ان پاك سفركرده را نيز به نا له هاي سجاده در پست بعدي خواهم نوشت.

به لطف خدا امروز در شمال باران مي بارد....ببارباران...ببار

(...وحالا بيا برويم

امشب هم

برصخره هاي خيس انتظار بنشينيم

شايد كه مسافر غريب

از غربت گريه هامان باز امد)تيمور ترنج

به اميد سعادت و سلامت براي همه ،خداحافظ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |

بنام خدا(سلام )

اين شعر زيباي نوازش استاد از مرحوم فريدون مشيري است كه من ان را سالها پيش در مجله وزين وپربار دنياي سخن(كه به علت همين وزانت وسنگيني )تعطيل شدخواندم وبراي خود در دفترم يادداشت كرده ام دراين شعر جناب مشيري داستان پيرمردي با سازش را به شيوه بوستان سعدي نقل مي كند به راستي كه زيباست،به خصوص براي انها كه اهل ساز و اواز باشند.فقط دوست دارم با ارامش وبا طنين اينكه شعري از سعدي مي خوانيد اين شعر را بخوانيد

((نوازش استاد))

نوازنده اي پير و درمانده بود

زخلق جهان روي گردانده بود

نه از كهنه بر جاي چيزي نه نو

كه از بهر روزي گذارد گرو

يكي ساز فرسوده در خانه داشت

به بازار شد و در حراجش گذاشت

غبار زمان بر رخش ريخته

زبان بسته يك عمر ،اويخته

گسسته ،گشوده زهم تارها

چنان در خموشي كه ديوارها

بر او سا لها كس نيازرده دست

مگر بغض او را تواند شكست

فرو مانده در پردهايش نفس

بسا لال مانده زبيم عسس

***************

فروشنده فرياد اغاز كرد

دو دينار قيمت بر ان ساز كرد

چو تكرار او اصرار بسيار رفت

به سختي بها تا سه دينار رفت

جمالش نه در خور بازار بود

يكي برده بي خريدار بود

نوازنده را غم بر اتش نشاند

نهيبي دلش را به اتش كشاند

سبك،دست لرزان فراپيش برد

غبار از رخ همزبانش سترد

به هر سيم دست نوازش كشيد

ز اواش بانگ موافق شنيد

به سامان رساندش ز اشفتگي

رهانيدش از ان فرو خفتگي

سزاوار سر پنجه اراستش

به حالت همان شد كه مي خواستش

چنان گرم با ساز دمساز شد

كه درهاي هفت اسمان باز شد

دو هم درد پرورده دست غم

فتادند از جان و از دل به هم

***************

شكستند بي پرده بغض گران

زجور زمانه حكا يتگران

نوائي چنان دلكش و دلنواز

كه رهرو از ره فرو مانده باز

جهاني از ان حال خوش در شگفت

كه اتش به دلهايش در گرفت

******

دو همدل خريدند بازار را

فزودند جوش خريدار را

به سوداي ان ساز خاطر نواز

ز هر سو همه دستها شد دراز

*******

فروشنده اينبار گفت از هزار

دو چندانش ،افزوده شد بيست بار

شگفتا نوازنده بينوا

نمي گشت ديگر ز سازش جدا

سر از سيلي سرخ غيرت نتافت

ز همت حياتي دگر گونه يافت

هنر را نه همسنگ كالا گرفت

بدين شيوه اش كار بالا گرفت

چو همت كند با هنر اشتي

جهان از تو باشد وچه پنداشتي.

تمام

به اميد سعادت و سلامت براي همه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |

بنام خدا (سلام)

(فاطمه)

هميشه دوستدار وعاشق دو نام بوده ام (يكي فاطمه يكي علي )يعني هميشه فكر مي كردم و مي كنم كه اين دونام  يك متانت و يك وزانت خاصي دارند.

وباور دارم كه در تمام مدت تنهايي در دوران دانشجويي ان هم در خانه اي مجردي ان هم يادش بخير در گيشا

اين دو نام و ان كمي اعتقادم بود كه مرا اسير بسياري از ظواهر نكرد.واكنون نيز نه اينكه احساس افتحار و سربلندي كنم نه ولي احساس سبكي وراحتي مي كنم ودوست دارم كه همه جوانها قدر اين لحظات را بدانندوگول بسياري چيزهاي زود گذز را نخورند.

ايام فاطميه است و يادش بخير دو سال پيش در چنين روزهايي در مدينه مهر ومهرباني پيامبر بوديم شايد بپرسيد چرا مدينه را به اين صورت توصيف كردم ،براي اينكه وقتي به مدينه پا مي گذاري احساسي به تو مي گويد كه بيا هر كه هستي بيا وهر چه كردي فراموش وبيا اينجا فقط جاي دوستي و مهرباني است حالا شايد شما باور نكنيد ولي من چنين احساسي انجا داشتم و ان را حس مي كردم .در بيرون از شهر مدينه مسجدي باغچه و جايي دنج به صورت مسجدي است كه ان را به حضرت فاطمه (ص )نسبت مي دهند من وقتي به انجا رسيدم از ان همه سادگي وزيبايي دلم لرزيد ،از ان همه نجابت وپاكي اشك شوق ريختم ،ودران لحظه اين متن را ياد داشت كردم

امروز دلم را با دو ركعت نماز ،مهمان ان مسجد كوچك وسبزت كرد م

تا شايد كوله بارم كه پراست از دوري ودرد،سبك شود

و سجاده اي كوچك وسبز رابه پيشگاهت نذر كردم

تا شايد از سادگي و سبزي نامت ،نام و ياد ما نيز متبرك شود

(ما همه محتاج يك نگاه ساده تو ايم

اين نگاه را از ما وهيچ بنده اي دريغ مكن)

8/3/1386

براستي و به ياد ان شاعر عزيز (چقدر زود دير مي شود).اميدوارم قسمت همه بشود ودر انجا به ياد همه باشيم

به ياد دارم در مكه مكرمه بعد از محرم شدن وبجاي اوردن اعمال،رفتم به سوي اب زمزم تا ابي بنوشم وقتي كه يك ليوان اب خوردم وسيراب شدم و داشتم مي رفتم نا گهان در دلم گفتم (چه بسيار كساني الان هوس اين جا و اين اب رادارند پس يك ليوان هم به سلامتي ان و به اميد و ارزوي انكه روزي قسمت همه است نوشيدم

)ببخشيد قصد خودستايي نبود ،

بيا اي اشك تو كه همراه هميشه مني بيا بيا بيا بيا ببيا ......

خدا حافظ

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |

بنام خدا(سلام)

اين داستان زيبا وكوتاه را در روزنامه اي خواندم .از بس كه زيبا بود ان را يادداشت كردم تا روزي چون امروز تقديم شما عزيزان كرده باشم .

(يك جعبه بوسه)

انها خانواده فقيري بودند.مرد وقتي ديد دخترش جعبه اي را كه مي خواهد زير ردخت كريسمس بگذارد با كادويي مزين كرده ،از كوره در رفت كه

(چرا پول صرف اين كادو كرده اي)

با اين همه صبح روز بعد دختر كوچو لوهديه را به پدرش داد وگفت :بابااين مال تو.

مرد كه با دختر كوچولو خود رفتار بدي داشت شرمنده شد و كادو را باز كرداما وقتي ديد داخل جعبه خالي است دوباره فريا د زد

(نمي دوني وقتي به كسي هد يه اي مي دي بايد داخل ان چيزي با شد؟ )

دختر كوچولو در حالي كه اشك مي ريخت به پدرش گفت.

(بابا جون اين جعبه خالي نيست،من يك عالمه بوس توي اون فوت كردم،همه اونا مال تو)

مرد دوباره شرمنده شد ودستهاي خود را دور دخترش حلقه كرد و با التماس خواست،اوراببخشد.

اندك زماني بعد ،دختر بچه بر اثر حادثه جان سپرد.او پيش از اين به پدرش گفته بود از اين جعبه براي سالها نگهداري كند.

مرد هر گاه دلتنگ مي شد به سوي ان بوسه هاي خيالي مي رفت و عشق دختر ي را به ياد مي اورد كه انها را داخل جعبه گذاشته بود.(نا شناس)

بله ديگر حرفي نيست جزء انكه قدر بسياري از كسان و بسياري از نعمت هايي را كه خدا به ما داده بدانيم .

وباز زمزمه اين بيت هميشگي ،خودم هم نمي دانم چرا اينهمه اين بيت شعر از حضرت مولانا را دوست دارم

(خنك ان قمار بازي كه بباخت هر چه بودش           بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر)

شايد به داستان امروز ما نيز بسيار ربط داشته باشد حالا شما پيدا كنيد اين ربط را؟

به اميد سعادت وسلامت براي همه

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |

بنام خدا (سلام)

كتاب خط سوم در مورد تك جمله ها ونكات زيبايي از شمس تبريزي است همان كه نقره مولا نا را به طلا تبديل كرد .من در حقيقت بسيار ي از نكات اين كتاب را نمي توانم بفهمم و برايم من وامثال من سنگين است .امروز دو نكته زيبا كه در اين كتاب يافتم را براي دوستان مي نويسم تا شما نيز چون من لذت ببريد.

(خط سوم)

.....ان خطاط ،

سه گونه خط نوشتي:

_يكي را خود خواندي و لا غير

_يكي را هم او خواندي و هم غير

_يكي را نه او خواندي ،ونه غير او

ان خط سوم منم

بله براستي بعضي ها هستند كه خدا نيز در انها به شگفتي مي نگرد همچون حضرت علي (ع)حضرت فطمه (ص)وبسياري از بزرگان ديگر .

2-زاهدي بود در كوه!

او،كوهي بود ،ادمي نبود !

اگر!ادمي بودي،ميان ادميان بودي- كه فهم دارند

و وهم دارند

و قابل معرفت خدا اند-

در كوه چه مي كرد.

ادمي را با سنگ چه كار

(ميان باش تنها!.....

به نظر من منظورش اين است كه اگر ادمي در جمع باشد و درست وپاك باشد مهم است نه اين تنها باشد و هيچ كاري از دستش بر نياييد و بگويد من چنين نمي كنم .وچنان نمي كنم اگر در ميان جمع بودي وپاك بودي مهم است .

اين هم جمله اي زيبا كه ديروز در روزنامه خواندم

(ا نسانهاي بزرگ به بن بست نمي رسند

چون انها يا راهي خواهند يافت ،يا راهي خواهند ساخت)

موفق باشيد .به اميد سعادت وسلامت براي همه

نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |

بنام خدا (سلام)

همه ما مرحوم فريدون مشيري را شاعري لطيف  با شعرهايي زيبا مي شناسيم ولي اين شعر استاد را كه من در مجله زيباي دنباي سخن كه تعطيل شده است خواندم كه بسيار زيبا و ماندگار است تقديم به شما و تقديم به همه كساني كه دنبال متن ها و نوشته هاي زيبا هستند.

(جستجو)

در پشت چار چرخه فر سو ده اي ،كسي

خطي نوشته بود:

(من گشتم و نبود ،تو ديگر نگرد ،نيست)

اين ايه ملال

در من هزار مرتبه گشت و گشت

چشمم براي اين همه سرگشتگي گريست

چون دوست در برابر خود مي نشاندمش

در عرصه بگو ومگو مي كشاندمش

..در جستجوي اب حياتي؟

در بيكران اين ظلمات ايا؟

در ارزوي رجع؟عدالت؟

دنبال عشق؟دوست ؟

ما نيز گشته ايم

وان شيخ (با چراغ همي گشت).....

ايا تو نيز چون او (انسانت ارزوست؟)

گر خسته اي بمان واگر خواستي بدان

ما را تمام لذت هستي به جستجوست

پويندگي ،تمام معني زندگي است

هرگز ((نگرد،نيست))سزاوارمرد نيست.

تمام .

دوست دارم قسمت اخر را دوباره بخوانيد و ببينيد چقدر زيباست .و از طرفي دلگير مي شويم كه سرمايه هاي بزرگي همچون ايشان و بسياري از بزرگان داشتيم و قدر ندانستيم هر چند فكر مي كنم مردم قدر دانستند و لي انها كه بايد مي دانستند ندانستند.

كتاب خوب وزيبايي (شما كه غريبه نيستيد )هوشنگ مرادي را تازه خواندم زيبا بود و پر از صداقت .داستان زندگي هماني است كه قصه هاي مجيد را ساخت و فيلم نامه فيلم زيباي مهمان مامان و بسياري ديگر از كتابهايخوب براي كودكان و جوانان اين مملكت را .اميدوارم بخوانيد و لذت ببريد .

با ارزوي سعادت وسلامت براي همه

خدا حافظ

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |

سلام

اين دو شعر زيبا تقديم به همه دوستاني كه شعر ويك نوشنه خوب براي انها ارزش دارد.

(اه از نگاهي)

چقدر تنها بودم وقتي كه امدي

نه به ان گونه كه بتي و اهي وعابد ي

از ان تنهايان ميان جمع

تو امدي

و هزار پاره وجودم

هر لحظه كه سلام گويي

هر لحظه كه بگذري و

چشمانت بر من بگذرد.

(بنفشه حجازي)

(سلطان جنگل)

يك هفته مي شود

كه نشسته كنار رود خانه

و از همه چيز دست شسته

نه تعظيم روباه و گرگها را مي بيند        ونه به سلام فيلها جواب مي دهد

مورچه ها              از سر ودستش بالا مي روند

خرچنگ ها             نا خن هايش را مي جويند

اما او نشسته كنار رودخانه

و فقط به شن هاي كف اب نگاه مي كند

سلطان جنگل

عاشق شده است

(محمد ضيا ء قاسمي )

و كتاب امروز ،كتاب يك عاشقانه ارام نادر ابراهيمي است .كتابي است در مورد اينكه چگونه عاشقانه وارام و ساده زندگي كنيم . اميدوارم اين كتاب را بخوانيد و لذت ببريد.

به اميد سعادت وسلامت براي همه(خداحافظ)

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |

سلام

امروز پنچ شنبه است.باز همه ما حال و هوايي داريم ،دوست دارم اين نوشته مرا كه در مكه مكرمه و مدينه منوره نوشته ام را با ان حال وهوا  بخوانيد ،شايد بسيار اديبانه وزيبا نباشد ولي از ته دلم بود و دوست دارم به احترام ان مكانهاي عزيز براي همه ما و به اميد انكه همه مشرف شويد از ته دل بخوانيد .

(پرواز)

يك روز ناگهان همچون پرندگاني كه بند از پاهاشان برداشته باشند،پرواز كرديم در اسمان بود كه پرسيديم كجا ؟

ندايي امد وگفت

مدينه شهر پيامبروتا وقتي كه صداي موءذن را كه بانگ مي زد ومي گفت

(اشهد ان محمد الرسول الله) با ور نمي كرديم.

و روز ديگر باز پرواز ايين بار مقصدمان را مي دانستيم ،مكه شهر خدا و كعبه جايگاه ميلاد حضرت (علي ).

و ما امديم همان دلشدگان ديروز ،با كوله باري از ترانه وشبنم كه اميد در ان موج مي زد و با كوله باري از درد و اندوه در غم عزيزاني كه فكر مي كرديم اميد و پشتوانه اينده مان خواهند بودواما دست تقدير و سرنوشت براي انها  سازي دگر ساز كرد.

وما امديم تا در كنار ان مسجد كوچك وسبز (منظورم مسجد كوچك وسادهاي است كه مي گويند متعلق به حضرت فاطمه (ص)است)،كه در خود داشت تمام نجابت وسادگي را،دو ركعت نماز گذاريم وسجاده اي كوچك وسبز را نثارت كنيم تا تو خود شاهد و ناظر مان باشي كه فرموده اند

(بي درد در حريم تو محرم نمي شود        طي اين حريم بي مدد غم نمي شود)

حالا ما به همان فا نوس هاي كوچك شكسته دلمان كه هنوز هم اميد در ان كور سوي مي زند به اين دل خوشيم كه روزي دل شكسته مارا نيز مي خري كه خود گفته اي

(در اين بازار دل شكسته مي خرند و بس)

خدايا  ما هنوز هم عاشق ان لحظات زيبا و ناب اذان و صداي موءذ ن و لحظات زيباي اشك ريز قران ،كه اشكهامان دانه دانه و نرم نرم برروي گونه هامان و صفحه قران مي چكيد وهمان لحظات زيبا و غروب دلگير جمعه و انتظار باران،و همان لحظات پاكي و صداقتيم و اميد وار به اين كه

(بود ايا كه در ميكده ها بگشايند      گره از كار فرو بسته ما بگشايند)

و عاشق و عاقل به اينكه

(خدايا ما اگر بد كرديم،تو را بنده خوب بسيار است

تو اگر از ما روي برگرداني ما را خدايي دگر كجاست )

واميدوار به اينكه گنا ها نمان را مي بخشي و دوباره ما را به خود بخواني كه همچون قمار بازي هوس دوباره داريم

(خنك ان قمار بازي كه بباخت هر چه بودش       بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر)

تمام .

از ان سفر امديم ودر اتشش مي سوختيم اما گذر زمان همه چيز را گرفت حتي قول وقرارمان را با خدا .ما كه نمانديم اميدوارم هر كه كه مي رود مثل ما نباشد .

كتاب حج دكتر شريعتي هم كتاب زيبايي است تا ما را با حج ومناسك ان و دلايل به جاي اوردن اين اعمال اشنا كند.

به اميد سعادت وسلامت براي همه.

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |

بنام خدا (سلام)

(تولد تو باراني نبود )

راستي در دل او چه مي گذشت

وقتي چشمهاي تو را افريد؟

حس مي كنم وقتي چشم هايت را افريد وبه تماشايشان نشت .

بغض گلويش را فشرد

امد

امد

امد

و بر سر ادم ها باريد!

از مادرت بپرس

روز تو لدت باراني نبود؟

شاعر (بتول جعفري)

بنام خدا

اموزگار نيستم

تا تو را بياموزم كه چگونه دوست بداري .

ماهيان به اموزنده اي نيازمند نمي شوند

تا بياموزند چگونه شنا كنند

وگنجشكان به اموزنده اي نيازمند

نمي شوند

تا بياموزند چگونه پرواز كنند

به تنهايي  شنا

و به تنهايي پرواز كن

كه عشق را كتابي نيست

و بزر گترين عشاق تاريخ

خواند ن نمي دانستند د

 (نزارقباني)

اميدوارم كه از اين دو شعر خو شتان امده باشد .

باز دوباره يهو دلم هواي انجا را كرد .همان جايي كه خانه اميد همه ماست .همان جايي

كه تمام انچه را كه مي شنويي به عينه مي بيني ولمس مي كني ،همان جايي كه پيامبر مهربانت انجاست و همان جايي كه خانه خداي مهربانت است .راستي خدا را چه ديدي شايد فردا ويا شايد روزي ديگر بنويسم انچه را كه انجا ديدم وانچه را كه در انجا لمس كرده ام .

به اميد انكه انانكه نرفته اند مشرف شوند وانانكه رفته اند به عهد وپيمان خود بمانند.

يا الله

خداحافظ (به اميد سعادت وسلامت براي همه)

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط احمد| |
 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ